طول یا عرض زندگی؟

6
دو روز مانده به پایان جهان تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است
تقویمش پرشده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقی بود
پریشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد
داد زد و بد و بیراه گفت
خدا سکوت کرد
جیغ زد و جار و جنجال راه انداخت
خدا سکوت کرد
آسمان و زمین را به هم ریخت
خدا سکوت کرد
به پر و پای فرشته ‌و انسان پیچید
خدا سکوت کرد
کفر گفت و سجاده دور انداخت
خدا سکوت کرد
دلش گرفت و گریست و به سجده افتاد
خدا سکوتش را شکست و گفت:
عزیزم، اما یک روز دیگرهم رفت، تمام روز را به بد و بیراه و جاروجنجال ازدست دادی، تنها یک روزدیگرباقیست، بیا ولااقل این یک روزرا زندگی کن
لابلای هق هقش گفت:
اما با یک روز… با یک روز چه کار می توان کرد؟
خدا گفت:
آنکس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند، گویی هزار سال زیسته است و آنکه امروزش را در نمی‌یابد هزار سال هم به کارش نمی‌آید
آنگاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت:
حالا برو و یک روز زندگی کن
او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش می‌درخشید، اما می‌ترسید حرکت کند، می‌ترسید راه برود، می‌ترسید زندگی از لابلای انگشتانش بریزد، قدری ایستاد، بعد با خودش گفت:
وقتی فردایی ندارم، نگه داشتن این زندگی چه فایده‌ای دارد؟ بگذاراین مشت زندگی را مصرف کنم
آنوقت شروع به دویدن کرد
زندگی را به سر و رویش پاشید
زندگی را نوشید
و زندگی را بویید
چنان به وجد آمد که دید می‌تواند تا ته دنیا بدود
می تواند بال بزند
می‌تواند پا روی خورشید بگذارد
می تواند ….
او در آن یک روز آسمانخراشی بنا نکرد
زمینی را مالک نشد
مقامی را به دست نیاورد
اما …
اما در همان یک روز
دست بر پوست درختی کشید
روی چمن خوابید
کفش دوزدکی را تماشا کرد
سرش را بالا گرفت و ابرها را دید
و به آنهایی که او را نمی‌شناختند سلام کرد
و برای آنها که دوستش نداشتند، از ته دل دعا کرد
او در همان یک روز آشتی کرد
و خندید و سبک شد
لذت برد
و سرشار شد و بخشید
عاشق شد وعبور کرد و تمام شد
او همان یک روز زندگی کرد
فردای آن روز فرشته‌ها در تقویم خدا نوشتند:
امروز او درگذشت، کسی که هزار سال زیست

اغلب ما تنها به طول زندگی می اندیشیم،
اما آنچه که بیشتر اهمیت دارد، عرض یا چگونگی آن است
امروز را از دست ندهید، آیا ضمانتی برای طلوع خورشید فردا وجود دارد؟

پائولو کوئلیو *شریف ترین دلها دلی است که اندیشه ی آزار کسان درآن نباشد

20131004_142147
پس از ۱۱ سال زوجی صاحب فرزند پسری شدند. آن دو عاشق هم بودند و پسرشان را بسیار دوست داشتند. فرزندشان حدودا دو ساله بود که روزی مرد بطری باز یک دارو را وسط آشپزخانه مشاهده کرد و چون برای رسیدن به محل کار دیرش شده بود، به همسرش گفت که در بطری را ببندد و آن را در قفسه قرار دهد. مادر پرمشغله موضوع را به‌کل فراموش کرد.

پسربچه کوچک بطری را دید و رنگ آن توجهش را جلب کرد، به سمتش رفت و همۀ آن را خورد. او دچار مسمومیت شدید شد و به زمین افتاد. مادرش سریع او را به بیمارستان رساند ولی شدت مسمومیت به حدی بود که آن کودک جان سپرد. مادر بهت‌زده شد و بسیار از این‌که با شوهرش مواجه شود وحشت داشت.

وقتی شوهر پریشان‌حال به بیمارستان آمد و دید که فرزندش از دنیا رفته، رو به همسرش کرد و فقط سه کلمه به زبان آورد.
فکر می‌کنید آن سه کلمه چه بودند؟

شوهر فقط گفت: “عزیزم دوستت دارم!”

عکس‌العمل کاملا غیرمنتظرۀ شوهر یک رفتار فراکُنشی بود. کودک مرده بود و برگشتنش به زندگی محال. هیچ نکته‌ای برای خطاکار دانستن مادر وجود نداشت. به‌علاوه، اگر او وقت می‌گذاشت و خودش بطری را سر جایش قرار می‌داد، شاید آن اتفاق نمی‌افتاد. هیچ دلیلی برای مقصر دانستن وجود نداشت. مادر نیز تنها فرزندش را از دست داده بود و تنها چیزی که در آن لحظه نیاز داشت، دلداری و همدردی از طرف شوهرش بود. و آن‌‌ همان چیزی بود که شوهرش به وی داد.

گاهی اوقات ما وقتمان را برای یافتن مقصر و مسئول یک رخداد صرف می‌کنیم، چه در روابط، چه محل کار یا افرادی که می‌شناسیم؛ و فراموش می‌کنیم که می‌توانیم کمی ملایمت و تعادل برای حمایت از روابط انسانی داشته باشیم. در ‌‌نهایت، آیا نباید بخشیدن کسی که دوستش داریم آسان‌ترین کار ممکن در دنیا باشد؟ داشته‌هایتان را گرامی بدارید. غم‌ها، درد‌ها و رنج‌هایتان را با نبخشیدن دوچندان نکنید.
اگر هرکسی می‌توانست با این نوع طرز فکر به زندگی بنگرد، مشکلات بسیار کمتری در دنیا وجود می‌داشت.

حسادت‌ها، رشک‌ها و بی‌میلی‌ها برای بخشیدن دیگران، و همچنین خودخواهی و ترس را از خود دور کنید و خواهید دید که مشکلات آن‌چنان هم که شما می‌پندارید حاد نیستند.

دعای گشایش گرفتاری

سبحان الله یا فارِجَ الهَمّ و یا کاشفَ الغَم فرِّجْ هَمّی و یَسِّرْ امری وارحَمْ ضعفی و قِلهَ حیلتی و ارزُقنی من حیث لا اَحتَسِبُ یاربّ العالمین))

ترجمه: منزه است خداوندی که بر طرف کننده غم ها است. غم و مشکل من را برطرف کن، بر ضعف و کمی چاره ام رحم کن و مرا از جایی که گمان نمی کنم روزی ده ای پروردگار جهانیان.

حضرت محمد (ص) فرمودند : هرکس مردم را از این دعا با خبر کند در گرفتاریش گشایش پیدا می کند.
به امید گشایش گرفتاری نوع بشر در هر زمان و هر مکان

FROGS قورباغه ها

Once upon a time there was a bunch of tiny frogs….. Who arranged a running competition.
روزی از روزها گروهی از قورباغه های کوچیک تصمیم گرفتند که با
هم مسابقه ی دو بدند .

The goal was to reach the top of a very high tower.
هدف مسابقه رسیدن به نوک یک برج خیلی بلند بود .

A big crowd had gathered around the tower to see the race and cheer on the contestants. …
جمعیت زیادی برای دیدن مسابقه و تشویق قورباغه ها جمع شده بودند …

The race began….
و مسابقه شروع شد ….

Honestly,no one in crowd really believed that the tiny frogs would reach the top of the tower.
راستش, کسی توی جمعیت باور نداشت که قورباغه های به این کوچیکی بتوانند به نوک برج برسند ..

You heard statements such as:
شما می تونستید جمله هایی مثل اینها را بشنوید :

‘Oh, WAY too difficult!!’
‘ اوه,عجب کار مشکلی !!’

‘They will NEVER make it to the top.’
‘اونها هیچ وقت به نوک برج نمی رسند
.’
or:
یا :
‘Not a chance that they will succeed.. The tower is too high!’
‘هیچ شانسی برای موفقیتشون نیست.برج خیلی بلند ه !’

The tiny frogs began collapsing. One by one….
قورباغه های کوچیک یکی یکی شروع به افتادن کردند …

Except for those, who in a fresh tempo, were climbing higher and higher….
بجز بعضی که هنوز با حرارت داشتند بالا وبالاتر می رفتند …

The crowd continued to yell, ‘It is too difficult!!! No one will make it!’
جمعیت هنوز ادامه می داد,’خیلی مشکله!!!هیچ کس موفق نمی شه !’

More tiny frogs got tired and gave up….
و تعداد بیشتری از قورباغه ها خسته می شدند و از ادامه دادن منصرف

But ONE continued higher and higher and higher….
ولی فقط یکی به رفتن ادامه داد بالا, بالا و باز هم بالاتر ….

This one wouldn’t give up!
این یکی نمی خواست منصرف بشه !

At the end everyone else had given up climbing the
tower. Except for the one tiny frog who, after a big effort, was the only one who reached the top!
بالاخره بقیه ازادامه ی بالا رفتن منصرف شدند.به جز اون قورباغه
کوچولو که بعد از تلاش زیاد تنها کسی بود که به نوک رسید !

THEN all of the other tiny frogs naturally wanted to
know how this one frog managed to do it?
بقیه ی قورباغه ها مشتاقانه می خواستند بدانند او چگونه این کا ر رو
انجام داده؟
A contestant asked the tiny frog how he had found the strength to succeed and reach the goal?
اونا ازش پرسیدند که چطور قدرت رسیدن به نوک برج و موفق شدن رو پیدا کرده؟

It turned out….
و مشخص شد که …

That the winner was DEAF!!!!
برنده ی مسابقه کر بوده !!!

The wisdom of this story is:
Never listen to other people’s tendencies to be negative or pessimistic. … because they take your
most wonderful dreams and wishes away from you — the ones you have in
your heart!

Always think of the power words have.
Because everything you hear and read will affect your actions!
نتیجه ی اخلا قی این داستان اینه که :
هیچ وقت به جملات منفی و مأیوس کننده ی دیگران گوش ندید… چون
اونا زیبا ترین رویا ها و آرزوهای شما رو ازتون می گیرند–چیز هایی که از ته دلتون آرزوشون رو دارید !
همیشه به
قدرت کلمات فکر کنید .
چون هر چیزی که می خونید یا می شنوید روی اعمال شما تأثیر میگذاره
Therefore:
پس :

ALWAYS be….
همیشه ….

POSITIVE!
مثبت فکر کنید !

And above all:
و بالاتر از اون

Be DEAF when people tell YOU that you cannot fulfill your dreams!
کر بشید هر وقت کسی خواست به شما بگه که به آرزوهاتون نخواهید
رسید !

Always think:
و هیشه باور داشته باشید :
God and I can do this!
من همراه خدای خودم همه کار می تونم بکنم

Most people walk in and out of your life……but FRIENDS Leave footprints in your heart
آدم های زیادی به زندگی شما وارد و از اون خارج میشن… ولی
دوستانتون جا پا هایی روی قلبتون جا خواهند گذاشت

مسافر

جهانگردی آمریکایی به قاهره رفت تا پارسای معروفی را زیارت کند. جهانگرد با کمال تعجب دید که زاهد در اتاقی ساده زندگی می کند. اتاق پر از کتاب بود و غیر از آن فقط میز و نیمکتی دیده می‌شد.
جهانگرد پرسید: لوازم منزلتان کجاست ؟
زاهد گفت : مال تو کجاست ؟
جهانگرد گفت : اما من اینجا مسافرم.
زاهد گفت : من هم همین طور.
دومین مکتوب-پائولوکوئلیو